تبليغاتX
هیرو



نویسنده : موسی الرضا ابراهیم زاده ; ساعت 21:18 روز دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

وحالا مجموعه ئ از عکسهایم را برایتان می گذارم که مربوط به گروه  عکسهای

مستند اجتماعی می باشد....اسم مجموعه را قوجامان گذاشته ام .....که در زبان

تورکی آذربایجانی به معنای پیر (پیر جا افتاده) می باشد...

البته سه تا از این عکسها را به شکل گسترده نمایش داده ام بقیه برای بار اول است که نمایش می دهم...تمامی این عکسها با دروبین نگاتیوی قطع 135 ثبت شده است....

لازم به ذکر است که تمام شخصیتهای عکسهایم واقعی  می باشند....من فقط رسالت خبر نگاری و عکاسی ام را به انجام رسانده ام وقصد توهین یا تبلیغ افکار کسی را به هیچ وجه نداشته ام ...ونخواهم داشت...در نظر من همه برابر اند..

ودوست ندارم عکسهای من پنجره ای باشد برای شناخت شخص یا اشخاصی

یا نمونه برداری از اقشار خاص  جامعه.....

 

از مجموعه عکس قوجامان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امیدوارم در آینده نزدیک بتوانم دسته دیگری از عکسهایم

برایتان به نمایش بگذارم

لطفا  نظرات وپیشنهادات  خود را برایم بنویسید





نویسنده : موسی الرضا ابراهیم زاده ; ساعت 21:14 روز دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

دو عکس از دو زاویه...از منطقه که من به آن تعلق دارم را برایتان  گذاشتم

یکی برای زمستان...دیگری بهار .....

من خلخالی هستم....شهر من در زمستانها  یک شهر سردسیر به معنای کامل است ودر تابستانها شهری بسیار خوش آب وهوا است......هوای مخصوص مناطق کوهستانی را دارد....شهری زیبا در کنار

کوههای سر به فلک کشیده البرز غربی.......شهری که سالانه پذیرای تعدادکثیری توریست....ودوستداران طبیعت است......برای دیدن مناطق زیبای خلخال  امیدوارم به این شهر سفری داشته باشید...

این عکسهایی که برایتان  گذاشتم مربوط می شود به آرشیو عکسهای 86 من....امیدوارم خوشتان آمده باشد...البته لازم به ذکر است تاریخ عکسها بترتیب نمایش 10 فرودین 86ودومی 12 اردیبهشت 86 می باشد....یعنی شما حساب کنید در این فاصله زمانی کم چه اتفاقی در طبیعت رخ داده،که این مناظر زیبا جلوه زیبایی خود را به شیوه افسونگری تعویض نموده اند...وبه این شکل در آمده اند...البته امکان آنرا نداشتم که هر دو عکس را از یک زاویه ثبت نمایم...لذا پوزش می خواهم

 

 

 

 





نویسنده : موسی الرضا ابراهیم زاده ; ساعت 19:33 روز جمعه بیست و سوم فروردین 1387

چه می کشم!

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم!

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من ٬ که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم

باور مکن که طعنه ی طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع ٬ سرّ غمش بر سر زبان

لب می گزد چو غنچه ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم

گر زیر پیرهن شده ٬ پنهان کنم تو را

سحر پری دمیده به پیراهن کشم

لب بر لبم بنه به نوازش دمی چو نی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار توست من همه جور تو می کشم !

شعر از شهریار

به نقل از:

http://shahriar-eshgh.blogfa.com/





نویسنده : موسی الرضا ابراهیم زاده ; ساعت 9:25 روز پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387

آن سال بهار دیرتر به شهر ما آمد.حداقل ما حضور او را دیر تر احساس کردیم شهرمن خلخال انتهای البرز غربی ،در دامنه کوههای سر به آسمان کشیده، باتمام شکوفه های بهاری ،حرفی میان زیبایان دارد.من کیلومترها دورتر در جنوب شرق فلات ایران در کویر وبرهوت بودم.ودوستان همه به من شکوفتن شکوفه ها را نوید می دادند. ومن بی قرار وبی قرارتر از آن برای دیدن شکوفه لحظه شماری می کردم .سوار هواپیما که شدم واز فراز فلات ایران می گذشتم .حضوربهار را لمس کردم. مجبور بودم بین راه بعداز یک ساعت سی پنج دقیقه پرواز ، هواپیما را عوض کنم.تشریفات پروازدوم وتاخیر بدون دلیلش خسته ام می کرد ومن بی قرار برای دیدن شکوفه ها ی بهاری شهرم.بعد از دقایقی پرواز آغاز گردید. ومن زمزمه کردم من وضو با تپش پنجره ها میگیرم . از پنجره هواپیما نگریستم.وخزر مانند یک حریر بیکران ابریشم کمی آنطرفت از کوههای نیمه برفی البرز روی گستره سرزمین آبا واجدادیم گسترده بود شمال جنوبم را گم کرده بود وآن لحظه برایم خیلی مهم نبود. با میل بسیار همه جا را دید می زدم . پیرمردی کنارم نشسته بود وبی صدا با انگشت اشاره اش کوهی را به من نشان داد .ومن ساوالان را دیدم .پوشیده از برف استوار محکم وسترک وزیبا یاد دریاچه افتادم و دفعاتی که کنار دریاچه روی قله با دوستان ایستاده بودیم و سرود خوانده بودیم یاد تمام دوستان بخیر آقا مهدی اکبر آقا امیر میلاد حسین مجید....وبسیاری دیگر که هر کدامشان به یاد دارند که یکبار  در 17 مرداد ماه در ارتفاعات سا والان چه برفی باریدن گرفت....دلم شدیدا هوا ساوالان را کرد ولی فصلش نبود مهماندار هواپیما اعلام کرد که تا دقایقی دیگر هواپیما در فرود گاه اردبیل بر زمین خواهد نشست .ومن بی قرار تر از همیشه بعد از طلی هزار هشتصد کیلومتر در نزدیکی خانه بود وکاشانه وتمام دل بستگی هایم.حیاط خانه مان در انتظار صدای قدمهایم واین زیباترین بهاری بود که من سراغ داشتم.ومن بعداز یک ساعت نیم به خلخال رسیدم ویک بعد از ظهر بهاری را نظاره کردم. بیش از آنچه که در انتظارم بود . زیباتر شده بود. زادگاهی که به عشق داشتم. شهری در دامنه ازنو وعجم با مردمانی بزرگ وفرهنگی عظیم ،در شهر ساعتی چرخیدم .عالی بود شب آرام آرم داشت سرک می کشید . راه خانه بیش گرفتم . ومبهوت شکوفه های گیلاس وسیب حیاط خانه شدم . دلم بهاری شد. نم نم باران باریدن گرفت.

وشب دامن سیاهش را بر سرشهر گستراند.و من دلشاد از آن بودم که زیباترین بهار عمرم را مزمزه کرده بودم.  امیدوارم در بهاری دیگر کنار هم در شهر و زدا گاهمان  باشیم .خلخال را بسازیم آنگونه که لایق یک خلخالی است......

واینجا جای خالی تمام همشهریانم را که دور از وطن هستند را خالی

می کنم جایتان خالی سایه تان مستدام باد.....